خاطرات روزانه
به نام عشق زيباترين خطاي انسان
ادامه مطلب عکس آنیا
من بعد به دلایلی سعی میکنم رمزی بذارم عکسا رو و حرفای مهم رو! ![]()
ادامه مطلب
سلام به دوستای نازنینم
خوبین انشالله؟
من و آنی و شوشو هم شکر خدا خوبیم...
امسال اولین عیدی بود که آنیا با ما بود و از این بابت خداروشکر میکنیم پارسال اصلا" فکرشو نمیکردم که سال دیگه ما یه بچه داشته باشیم یه فرشته...یه عروسک ناز ....
موقع سال تحویل آنی خواب بود نیما هم گیر داده بود باید بیدارش کنی تا بغلمون باشه موقع سال تحویل...مام به زور طفلی رو بیدارش کردیم لباساشو فوری عوض کردم تمیزش کردم و رفت بغل نیما تا موقعی که سال تحویل شه...
ایام عید هم خوب بود...کلی اینور اونور رفتیم آنی هم عین خودم خیلی ددریه...عشق بیرونه و خداروشکر موقع بیرون رفتن اذیتم نمیکنه٬کلی عیدی جمع کرد تپل مامان...
13 بدر هم امسال با خوانواده ی بابام اینا بیرون رفتیم جاتون خالی خوش گذشت آنیا از اون اولش تو کریر بود تا آخرش و همش هم خواب بود
البته از این جهت خوش به حال منه![]()
(قابل توجه دوستانی که فکر کردن بچه دار شدم دیگه قرار مرار نمیذارم!!!!![]()
)
۳۱ فروردین هم با دوستای نی نی سایتی قرار داشتیم البته چند نفری هم از دوستای وبلاگی بودن خداییش خوش گذشت اونام همه نی نیاشونو آورده بودن آنیا هم عشق کرداااااا از بس تو کریرش خوابید
خب بچم خوشخوابه و تا هوای آزاد تنفس میکنه خوابش میگیره و کلی بهش میچسبه![]()
دوستام همه میگفتن خوش به حالت انگار نه انگار با بچه ی ۳ ماهه بیرون اومدی و من از این بابت خدا رو شکر میکنم که این فرشته ی ساکت و معصوم و تپل مپل و خوشگلو به من داده خدایاااااااااا شکرت
همه میگن باید خیلی قدر بچت رو بدونی و صد البته که میدونم....
راستی واکسن دوماهگیه آنی هم اواخر اسفند زدیم خیلی حالگیر بود بچم خیلیییییی گناه داشت تب کرد ! و خیلی گریه کرد بمیرم براش خودمم باهاش گریه میکردم تازه اونروز فهمیدم حاضرم همه ی مریضی های دنیا رو تحمل کنم اما آنیام مریض نشه و بیحال نباشه و همش اون لحظه میگفتم خدایا درد و تب آنیه رو به من بده فقط بچم خوب شه و اذیت نشه...
خلاصه عذابی کشیدم با واکسن دوماهگیش البته خداروشکر تا شبش خوب شد چون بعضیا دو سه روز تب دارن !!
۲۸ اردیبهشت هم واکسن ۴ ماهگیشه ایشالله که اذیت نشه از الان تو فکرشم![]()
خب حالا از شیطونیای آنی براتون بگم
بچم خیلی شیطون شده حسابی خودشو لوس میکنه و کلی اوق اوق میکنه و صداهای عجیب غریب از خودش در میاره ٬کلی جیغ جیغوئه...
۲ ماهش بود دستای خودشو کشف کرد و همش جلو چشماش میگرفت دستاشو و نگاشون میکرد این شده عادتش تا حوصلش سر میره دستاشو نیگا میکنه![]()
میبرمش جلو آینه خودشو میبینه اول تعجب میکنه بعدش میخنده![]()
۸ اردیبهشت هم برا اولین بار صدای خندشو شنیدیم البته حدودا" یه ماه قبلشم اینکارو کرد اما ما زیاد جدی نگرفتیم ولی اون شب کامل و واضح شنیدیم صدای خندشو آی قربونش برمممممممم![]()
حدودا" یه هفته ای هم میشه که خودشو برعکس میکنه و رو شکم میخوابه البته با کلی تلاش و نق و نوق کردن اینکارو میکنه من بعد باید خیلی مواظبش باشم یه بار ش تو آشپزخونه بودم مشغول پخت و پز دیدم صدای جیغش بلند شد دویدم ببینم چش شده دیدم خودشو برعکس کرده دو تا دستاش زیرش گیر کردن![]()
هم گریم گرفته بود و هم خندم.......
خونوادم خیلییییییی دوسش دارن یعنی عاشقشن وقتی میریم خونه ی بابام اینا و آنیا معذرت میخوام خودشو کثیف میکنه بابام خودش میبره میشوره آنیا رو هرچی میگم بابا این کار تو نیست قبول نمیکنه حتی با عشق لباساشم میشوره بدون اینکه من بدونم !
واقعا" خودم خجالت میکشم...
باباش بینهایت عاشقشه اونشبی که برامون با صدای بلند خندید جفتمون بغض کردیم من که واقعا اشکم داشت سرازیر میشد نیما هم میگفت حسنا وقتی برام ادا در میاره و خودشو لوس میکنهمیخوام گریه کنم....
خدا هیچ زن و شوهری رو از داشتن بچه محروم نکنه
که بزرگترین نعمت خدا فرزنده...![]()
چند روز دیگه هم قراره بریم براش لباسای خوشگل بخریم ![]()
آها راستی دیگه خودمون حمومش میدیم یعنی من و نیما! خیلیم خوش میگذره به سه تامون هرسه تو حموم کلی آب بازی میکنیم
آنیای وروجک هم میخنده و شادی میکنه عشق حموم هم هست بچم...![]()
این از ماجراهای ما و آنیا
از خودمون هم که بگم :(البته قر و قاطی)ببخشییید![]()
من نسبت به اوایل خیلی بهتر شدم اوایل خیلی بچه داری برام سخت بود الان عادت کردم و خیلی برام راحت شده خداروشکر اون موقع میخواستیم بیرون بریم تا حاضر میشدم و آنیا رو حاضر میکردم خیلی عذاب میکشیدم و سختم بود الان میدونم دیگه باید چیکار کنم البته ضعیف شدم چون شیر میدم نسبت به اون موقع ها لاغرتر شدم از این مورد اصلا خوشم نمیاد چیکار کنم تپل شم؟؟؟![]()
منتظر یکی هستیم که یه خبر خوش بده بهمون من و نیما شب و روز به اون خبر خوبه فک میکنیم اگه درست شه حتما" میگم براتون شماهم دعامون کنید.![]()
روز ۳۱ فروردین بعد اینکه از قرار برگشتم به خاطر یه موضوعی خیلی داغون شدم و کلی گریه کردم همون شب خواستم بیام خصوصی بنویسم و دردودل کنم که بازم جلو خودمو گرفتم اونم تو یه فرصت مناسب میگم براتون که چی شد !!!
راستی ماشینمونم فروختیم حدودا" ۳ ماه پیش! نصف پولش به یه دلیلی رفت....که اینم حکایتی داره !و نصف دیگشم طلا خریدم٬ بی ماشینی خیلی سخته فعلا" دست نگهداشتیم که یکم پولامونو جمع کنیم ماشین بهتری بخریم انشالله
خب دیگه فعلا" همینا یادم اومد...
![]()
*بزودی در این مکان عکس گذاشته میشود*

آنیای ۳ ماه و ۷ روزه
اینم دیشبه که خواستیم حمومش بدیم قبل حموم دادنشه !(بغل باباییشه)
سه ماه و۱۳ روزگی
اینم عکس عروسکم عیدی به شما و البته بدون رمز![]()



اینم عکس اولین روز آنیا برای دوستایی که ندیدن

و اینم عکس ۷ روزگیه آنیا

سلام سلامی با عشق به همه ی دوستای نازنینم به همه ی دوستایی که تو این مدت همیشه کنارم بودن و جویای حال من و آنیای نازنینم شدن.....
اول از همه سال نو رو بهتون تبریگ میگم انشالله سالی پر از خیر و برکت در کنار خونواده ی گلتون داشته باشین.
واقعا" نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم خدایی سخته بعد این همه مدت بیام و بنویسم !کلی حرف برا گفتن دارم ولی نمیدونم از کجا بگم که چیزی رو جا نندازم از لذت مادر شدن بگم از شیرینیه آنیا بگم از سختیه مادر شدن بگم از زندگی جدید سه نفرمون بگم و یا از .......
بهتره از روز 27 دی ماه شروع کنم یعنی یک روز قبل زایمانم.اونروز من و نیما رفتیم بیمارستان بیستون برا تشکیل پرونده....نصف هزینه ی سزارین رو پرداخت کردیم و سونویی که قبلا" انجام داده بودم(عرضی بودن نی نی) رو نشون دادیم چون برا سزارین حتما" باید دلیلی وجود داشته باشه وگرنه بیمارستان اجازه ی سزارین رو نمیده خلاصه کل کارها انجام شد و قرار شد فردای اونروز ساعت 8 صبح بیمارستان باشیم .برگشتنی رفتیم دم خونه ی مادربزرگم و ازش خداحافظی کردم و بعدش خونه ی عمم که دوربینوشونو بگیرم برا فردای اونروز...
خیلی روز سختی بود انگار نمیگذشت! اومدیم خونه ی خودمون رفتیم طبقه ی بالا و با برادرشوهرامو و مادرشوهرم عکس انداختیم بعدش اومدم پایین و رفتم یه حموم توپ کردم و کل وسیله هامو که از قبل آماده کرده بودم رو کنار گذاشتم.
شب شد اصلا" خوابم نمیبرد هم من و هم نیما استرس داشتیم البته نیما بخاطر من به روی خودش نمیاورد اما از چهرش مشخص بود یه هیجان و استرسی داره !
بالاخره شب رو روز کردیم من و نیما دوتایی برا نماز صبح بیدارشدیم نمازمون رو خوندیم وبعدش من شروع کردم به خوندن قرآن و حاضر شدیم رفتیم بالا که راهی شیم آخه قرار بود مادرشوهرمم بیاد.از مانی خداحافظی کردم و اونم مشتاقانه در انتظار آنیا بود همش میگفت زود برو برادرزادمو بیار...مادرشوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اسپند دود کرد و مانی هم موقع رفتن آب پشت سرمون ریخت...راستی نیما هم یواشکی منو بوسید و سالگرد ازدواجمونو تبریک گفت
حدودای 8 صبح بود رسیدیم بیمارستان اونجا من رفتم یه سری وسایل رو که باید برا زایمان میخریدم رو خریدم بعدش من ونیماو مادرشوهرم رفتیم قسمت زایشگاه من فکر نمیکردم به این زودی بگن بیا تو که آمادت کنیم اما گفتن !! چون من هنوز مامانم و هانا رو ندیده بودم اونام قرار بود بیان ولی قبول نکردن و منو بردن داخل کلی بغضم گرفته بود هنوز از نیما هم خداحافظی نکرده بودم .....
لباسامو در آوردم و لباس مخصوص تنم کردم صدای قلب نی نی رو برام گذاشتن همه چی عالی بود برا ورود نی نی....یهو دیدم صدام میکنن گفتن بیرون باهات کار دارن بله دیدم مادرمه به همراه هانا اتفاقا نیما هم بود وقتی دیدمشون چشمام پر اشک شد اگه یه دقیقه بیشتر میموندن حتما به گریه افتاده بودم باهاشون روبوسی کردم و گفتم برام دعا کنن دوباره برگشتم همون قسمت که برام سوند وصل کنن ا صلا درد نداشت فقط بعدش احساس سوزش داشتم به من گفتن دکترت حدودای 10میاد منم که سرتاپا استرس بودم اتفاقا دوتا خانوم دیگه هم با من بودن که هردوشون بچه ی سومشون بود و سن هاشون از من بیشتر اینقدر ریلکس بودنننننن که من تعجب کردم ازشون پرسیدم نمیترسین با قاطعیت گفتن نه !!! اما خوب بود باهم حرف میزدیم استرسم کمتر میشد اونا قرار بود زودتر برن اتاق عمل اما....دیدم صدام زدن حسنا....بیاد که ببریمش اتاق عمل !
وااااااااااای چه لحظه ی سختی بود....از خانوما خداحافظی کردم و رفتم....
منو رو تخت گذاشتن یه حس غریبی بود اتاق عمل خیلی ترسناک بود عین تو فیلمای ترسناک یه اتاق بزرگ بود با کاشیای آبی یه دختره اونجا بود بهش گفتم خیلی میترسم اونم یکم دلداریم داد بعدشدوتا مرد اومدن سراغم که آمپول بی حسی رو برام بزنن بهشون گفتم من خیلی میترسم یکیشون گفت وقتی روز عروسیت خوشحال بودی و اون وسط قر میدادی باید فکر همچین روزیم میکردی! و دوتایی خندیدیم-آمپول رو برام زدن اونم درد نداشت بعدش من دراز کشیدم و اون موقع د کترم اومد وقتی دکترم رو دیدم اینقددددد خوشحال شدم که نگو بهش گفتم دکتر خیلی میترسم گفت ترس نداره که.یه پارچه ی سبز جلو چشام کشیدن که نبینم بعد به دکترم گفتم دکتر تو رو خدا کاری نکنی فعلا چون من بی حس نشدم هنوز دکتر هم گفت نترس میزاریم وقتی بی حس شدی کارمون رو انجام میدیم.بعدش رو شکمم یه احساسی کردم فک کنم داشتن بتادین میریختن اما من فکر میکردم دارن لیفم میکشی اینقد خندیدم با صدای بلند و میگفتم آی چیکار میکنین من قلقلکم میاد! اما اونا مشغول بودن که یهو متوجه شدم یه خبراییه همه چشاشون رو شکم من بود و مشغول بودن یه دفعه من چندتا تکون خوردم دیگه دونستم دارن زور میزنن آنیا رو بیرون بیارن همون آقاهه که برام آمپول بی حسی رو زده بود کنار من بود بهش گفتم شما که از اون بالا داری همه چیو میبینی آنیا که اومد اول از همه خبر سلامتشو بهم بده اونم گفت باشه منم تو این مدت همش میگفتم ای خدا کمکم کن ای فاطمه ی زهرا به دادم برس کلی اماما رو صدا زدم خیلی لحظه ی قشنگی بود هیچ وقت اون موقع رو فراموش نمیکنم یهو دیدم آقاهه که کنارم بود گفت یه دختر مو مشکی دنیا آوردی یه دفعه صدای گریه ی نی نیه نازم رو شنیدم و منم باهاش شروع کردم به گریه کردن بعدش یه لحظه نشونم دادن و بردنش.............
بعد هم منو بردن یه جای دیگه و بعدش منو منتقل کردن اتاقی که ازقبل گرفته بودیم بی حس بودم هیچی نمفهمیدم اما گیج بودم چشامو باز کردم دیدم نیما و آلا دوستم بالا سرم ایستادن و اونا تخت رو گرفته بودن که منو ببرن اتاقم نیما خیلیییی خوشحال بود بهم گفت خوبی منم با صدایی ضعیف جوابشو دادم !
به اتاق که رسیدیم اونوقت مادرم و هانا و مادرشوهرمو دیدم ازشون حال آنیا رو پرسیدم گفتن خوبه خوبه و خیلیم نازه با خنده گفتن یه دماغ گنده داره و یه پوست سفید .....بعد از مدتی آنیا رو آوردن و من دیدمش وای که چقد دوسش داشتم .اولین شیری که خورد موقع اذان ظهر بود هزار ماشالله خیلی قشنگ سینمو گرفت و مک زد خیلی بچه شکمویی بود...
دیگه زیاد از جزئیات نمیگم...
اون شب تو بیمارستان مامانم پیشم موند یه خانومی تخت کنارم بود که خیلی خانوم خوبی بود یه عمل جزئی انجام داده بود اما خیلی کمک مامانم بود و تجربیاتشو در اختیارمون قرار میداد خدا خیرش بده الهی...
روز 29 دی هم مرخص شدم و رفتم خونه ی مامانم اینا.
اونروز خیلییییی حالم بد بود در حدی که قابل وصف نیست دیگه اثر اون همه مرفین رفته بود و درد من شروع شده بود اکثر دوستام حالم رو میپرسیدن جا داره از همشون تشکر کنم منم فقط میگفتم دعام کنین اما از روز سوم بهتر شدم و خداروشکر تا اونجایی که یادمه روز دهم خیلی خوب بودم
تا 17 روز خونه ی مامانم اینا بودم و مامانم کمکم بو خدا خیرش بده اما بعد 17 روز برگشتم خونه ی خودمون و اونموقع بود تنها شدم و سختی بهم فشار آورد خداییش منهای اینکه بچه داری خیلی شیرینه اما خیلی هم سخته و مادر شدن الکی نیستش !!
و این شد که بدون هیچ کمکی من رو پای خودم ایستادم و کارهامو انجام دادم و خداروشکر همه چیز رو راجع به بچه داری یاد گرفتم و الان هم برام خیلی عادی شدم و دیگه مثل اوایل برام سخت نیست گاهی شب نخوابی دارم گاهی هم نی نی زود میخوابه و منم راحتم !
این بود خاطرات زایمانم سعی کردم کلیات و چیزای مهم رو بنویسم هیچ وقت روز زایمانم رو فراموش نمیکنم و با صراحت میتونم بگم که بهترین روز زندگیم 28 دی ماه 90 هستش...
راستی آنیای نازم با وزن 3080 و قد 50 سانتیمتر به دنیا اومد.
خب حالا چکیده ای از شیرینیای عروسکم و لحظات باهم بودنمون رو خدمتتون میگم:
آنیا هزار ماشالله خیلی باهوشه
کلی برامون میخنده
بچه ی لج در بیاری نیست
خیلیا رو میشناسه من که کنارشم آروم میشه
با چشم دنبالمون میکنه ببینه ما کجا میریم
عاشق شلوغیه
عاشق حموم رفتنه
از خودش صدا در میاره و دلمونو میبره
از صدای موسیقی خیلی خوشش میاد
وقتی کسی داره حرف میزنه ساکته ساکت میشه ببینه کیه داره حرف میزنه بعد پیدا میکنه اون شخصو و بعد زل میزنه تو چشماش
حدودا" 35-36 روزش بود عروسی بردمش چند روز پیش هم با دوستامون سراب صحنه رفتیم تفریح آنیا هم از اول تا آخرش خواب بود....
مانی رو خیلی دوست داره و زل میزنه تو چشماش فک کنم بچم گاهی گیج میشه از بس که مانی و نیما شبیهن !
وخیلی کارهای با مزه دیگه که سر فرصت بازم میگم براتون
بچه خیلی شیرینه فک نمیکردم آدم تو زندگیش اینقد بتونه کسی رو از ته قلبش دوست داشته باشه و عاشقش باشه اونم از نوع بی ریاش....
من عاشق آنیا هستم نیما هم همینطور خونوادمم خیلیییی دوسش دارن عمو مانی هم که از بس دوسش داره میگفت اگه دوقلو بودن حتما" یکیشونو میبردم.....
ودر آخر هم مرسی از همه ی دوستای خوبی که تو این مدت کنارم بودم و چه اس ام اسی چه کامنتی و چه با زنگ زدن حالمو پرسیدن درسته نمیتونستم با کامی به نت وصل شم آخه اصلا وقت نداشتم اما شبا گاهی با گوشیم به نت وصل میشدم و کامنتای شیرینتونو میخوندم.
خیلی دوستون دارم اگه بتونم بازم میام و از آنیا براتون میگم.
بازم نفس بهتون سلام می کنه البته از طرف حسنا.
حسنا حسسسسابی مادر شده و آنیا حسسسسابی وقتشو پر کرده
این عکس داغ داغه! مال همین امشب اینجانب ازشون گرفتم
فعلا داشته باشین تا بعد خودش بیاد ....
مرسی
ادامه مطلب
اینجانب نفس دختر عمه ی حسنا از همینجا خاله شدن خودم رو به خودم
تبریک می گم
و از طرف آنیا کوچولو به همتون سلام می کنم
آنیا هدیه ای از طرف خدا به مادر و پدر مهربونش تو روز سالگرد ازدواجشونه
عکسهای آنیا رو با رمز قبلی ببینین
ادامه مطلب
من و عروسکم
آوا
خدا رو شکر خوبیم
خیلی سنگین شدم شکمم ترک خورده
اما فدای سر نی نیم
ماشالله هزار ماشالله خانوم شده واسه خودش٬ همش وول میخوره و میرقصه برام٬ ۱ دی رفتم سونو نیما هم باهام اومد داخل خیلی با حال بود نیما برا اولین بار بود که نی نیمونو میدید ذوق کرده بود٬ به حساب خودم اونروز من ۳۴ هفته داشتم اما آقای دکتر گفت ۳۵ هفته داری و وزن آوا جون تو ۳۵ هفتگی ۲۳۵۰ بود
گفت ماشالله همه چیش خوبه٬راستی آوا کوچولوم دلش نمیخواد طبیعی دنیا بیاد چون هنوز هم بصورت عرضیتو شکمم قرار گرفته
دکتر سونو بهم گفتش که باید سزارین شی و احتمالش دیگه خیلی کمه نی نی بخواد بچرخه... البته من همش از خدا خواستم هرچی خیره همون برام پیش بیاد
۵ دی هم نوبت دکتر داشتم و آقای دکتر با دیدن سونوگرافی گفتش که سزارینی هستی و بدون اینکه من چیزی بگم خودش روز ۲۸ دی ماه یعنی سالگرد ازدواج من و نیما
نوبت سزارین برام زد و من کلیییییی ذوق کردم چون خودمم دوست داشتم آوا اونروز بیاد و دل ما رو شاد کنه٬ فک کنید روز عروسیه من و نیما میاد عسیسسسمممممم![]()
خدایا مرسی بابت فرشته ای که برامون فرستادی
خلاصه اینکه از همون روز استرس من شروع شده خیلی هیجان دارم همش دلم میریزه پایین وقتی به اونروز فکر میکنم....بچه ها بعضی وقتا که حسابی تو فکر میرم برا یه لحظه باورم نمیشه من دارم مامان میشم ...آخه همسن های من هنوز خونه ی مامان باباشونن و تو دنیای خودشون....البته منم خدا رو شکر میکنم که یه شوهرخوب سرراهم قرار داد و الانم با اومدن آوای عشقمون خوشبختیمون تکمیل میشه
فقط از خدا میخوام که به همه ی مامانا نی نیه سالم و صالح عطا کنه ٬آمین
و اینکه از خدا میخوام آوا جونم زودتر از موعد نیاد و سر وقت خودش پاشو تو این دنیا بزاره.
ساک بیمارستان هم آماده کردم برا خودم باید یه سری وسیله بزرام و یه سری وسیله ی دیگه هم باید قبل زایمانم ببرم خونه ی مامانم اینا آخه قراره بعد زایمان اونجا برم برا مدتی.
دیگه...به دعاتون خیلییییی نیاز دارم منو یادتون نره هاااااا![]()
بهتون قول داده بودم عکسای سیسمونی رو بزرام ببخشید حقیقتش از همه ی همش عکس نگرفتم ولی از اصل کاریا عکس گرفتم ببخشید ممکنه زیاد کیفیت نداشته باشه چون با گوشیم گرفتم و اینکه زیادم بابتشون حوصله به خرج ندادم ببخشید دیگه...
خب برای دیدن عکسای سیسمونی به وبلاگ عروسکم برید![]()
...............................................
پی نوشت۱:
دوستای کرمانشاهیه گل قرار فردا به دلیل اینکه اکثرا راضی نبودن کنسل شد
ایشالله یه وقت دیگه....
پی نوشت۲:
دوستای خوبم نمیدونم باز میتونم قبل زایمان آپ کنم یا نه ! اما در هرصورت بدی
خوبی دیدین حلال کنین و اینکه حتما من و آوا جونمو دعا کنید٬مرسی![]()
واقعا از نظراتتون تو پست قبلی یه دنیااااااااااااااا ممنون![]()
خب من و
آوا
کوچولوم وارد هفته ی ۳۴ شدیم امروز...خدا رو شکر همه چی خوب و عالی داره پیش میره
همه چی آرومه من چقد خوشحااااااااااالم![]()
![]()
خونواده ی بابام سیسمونیه عروسکم رو آوردن کلی مورد استقبال خونواده ی شوشو قرار گرفت اتاقش رو چیدیم عکس هم چند روز دیگه میزارم براتون![]()
دیگه چیزی به آخرای راه نمونده اگه سزارین شم احتمال زیاد یه ماه دیگه مونده طبیعی هم که حدود ۴۰ روز دیگه....
هنوز نمیدونم میخوام سزارین شم یا طبیعی
خودم طبیعی دوس دارم اما ایشالله هرچی خیره همون بشه
۱ دی میخوام برم سونو بدم
۵ دی هم نوبت دکی دارم
راستی مجدد آز دادم هم برا قند هم برا کم خونی و خدا رو شکر همه چی خوب شده بود
قندم که نرماله نرمال بود کم خونیمم تا حد زیادی خوب شده بود در عرض دوهفته که رعایت کردم این نتیجه رو گرفتم![]()
من و شوشو داریم لحظه شماری میکنیم برا اومدن فرشتمون...
از خدا میخوام به همه بچه ی سالم و صالح عطا کنه به ما هم همچنین شمام دعا کنید ![]()
این روزا فکر و ذکرمون شده آوا و همش داریم بهش فکر میکنیم ایکاش این روزا هم زودتر بگذره
راستی ببخشید اگه دیر دیر میام و یا بهتون سر نمیزنم باور کنید خیلی کم نت میام وقتیم میام زودی میرم چون نمیتونم زیاد بشینم
پی نوشت:
دوستای کرمانشاهی میخوایم یه قرار بزاریم ۵ شنبه ۸ دی هر کی موافقه اعلام کنه
در روزهای آینده هم مکان و ساعت قرار مشخص میشه![]()
برین ادامه...
دوستان نظرات رو تاییدی کردم چون دوست دارم همه چیه این پست خصوصی باشه! از کامنتهاتونم ممنون.
ادامه مطلب
سلام به همه ی دوستا ی گلم
خوبین خوشین؟
ما هم خوبیم شکر خدا
من و پرنسسم امروز وارد هفته ی 30 شدیم دیگه آخرای راهیم...
سیسمونی عروسکم تهیه شد ! و همه رو بابای گلم زحمت کشید...تخت و کمد و بقیه ی چیزا
فعلا" وسایل خونه ی بابام ایناس تخت و کمدم هنوز آماده نشده موقع آماده شدن همه ی وسایل ها رو برام میارن خونواده ی بابام ‘ انشالله موقعی که وسیله ها رسید و چیدمشون عکس میزارم براتون.
ماه 3 بارداری که بودم یه آزمایش کلی انجام دادم و متاسفانه کم خونی داشتم تقریبا میشه گفت شدید ‘ دکترم که آزمایشو دید قرصامو قویتر کرد حتی فولیک هم به جای روزی یه دونه روزی دو تا میخورم ! تا اینکه ماه پیش برام مجدد آز نوشت البته این بار آز قند اما باز برا خونمم نوشت! و حدود 1 هفته پیش رفتم آز دادم ولی متاسفانه کم خونیم بهتر نشده هیچ بدترم شده
!خیلیییی ناراحت شدم قندمم 15 تا از حد نرمال بالا تر بود حالا باز قنده زیاد نیست میتونم با نخوردن شیرینی و نشاسته و اینا مهارش کنم اما کم خونیم چی؟!!!! 3-4 ماه تمام من رعایت کردم و قرصامو به موقع میخوردم نمیدونم برا چی خوب نشدم....![]()
حالا 5 آذر نوبت دارم پیش دکترم شاید نظر اون چیز دیگه ای باشه ایشالله مشکلی نباشه و خیالم راحت شه باور کنید برا خودم نمیگم من فقط نگران عروسکم هستم توروخدا برام دعا کنید...
البته دیروز متوجه یه چیزی شدم اینکه میگن 2 ساعت قبل و 2 ساعت بعد خوردن قرصهای آهن نباید کلسیم استفاده کرد ! و متاسفانه من چند ماهه قرصای کلسیمم رو همراه با همون قرصای آهنم میخورم ...با خودم گفتم شاید همین کلسیم نذاشته آهن جذب بدنم شه در هرصورت باید به دکترم بگم ببینم نظر اون چیه !
چند روز پیشم که مسموم شدم وکارم به بیمارستان کشید خیلی خیلی حالم بد بود سرگیجه و گلاب به روتون اس هال و استفر اغ!! ساعت 8 صبح بود سرمو که از زیر پتو بیرون آوردم دیدم کل خونه داره دور سرم میچرخه و متوجه حال بد خودم شدم سریع به نیما زنگ زدم و گفتم خودتو برسون طفلی یه ربع ‘بیست دقیقه بعد اینجا بود وای گلاب به روتون همینکه نیما رسید من کلی بالا آوردم خلاصه با کمک نیما زودی حاضر شدم و رفتیم بیمارستان اونجا من رو یه صندلی نشستم و نیما رفت که ببینه کجا باید پذیرش شیم و من تنها شدم همین موقع باز حالم بد شد فقط تو سر خودم میکوبیدم و نیما رو با صدای بلند صدا میزدم چون میخواستم بالا بیارم و باید حتما اینجور مواقعی نیما باشه وگرنه حس میکنم تنهایی میمیرم
(از هیچی به اندازه ی مسمومیت بدم نمیاد و هیچی حالمو اینقد بد نمیکنه !) خلاصه نیمای بیچاره با صدای من اومد و .........
طفلی صداشم در نمیومد شاید اگه من بودم و خدای ناکرده نیما اینطور میشد حالم بد میشد و نمیتونستم این صحنه ها رو ببینم اما طفلی با دل و جون کمکم میکرد و حواسش بهم بود
خلاصه رفتیم اورژانس و گفتم آقای دکتر من 7 ماهه باردارم و مسموم شدم فک کنم خیلی حالم بده به دادم برسید دکترم تا شنید گفتم باردارم گفت اول باید برید زنان و زایمان اونا تایید کنن مشکلی نیست بعد بیاید من ویزیتتون کنم !
!
وای من داشتم میمردم تازه باید یکی دو طبقه بالا میرفتیم...رسیدیم زنان و زایمان که خانومه گفت باید معاینه ی داخلی شی! فک کنییید مسمومیت چه ربطی داره به معاینه ی داخلی !!!!! منم گفتم خانوم من نمیخوام میگفت شاید درد زایمانه و دهانه ی رح مت باز شده !!
منم کفری شده بودما با اون حال بد گفتم من حالم خوبه اصلا" دردی ندارم
خانومه هم میگفت تا اینکارو انجام ندیم اورژانس تحویلت نمیگره بالاخره اینکار رو انجام داد و یه سری هم اونجا داد و بیداد راه انداختم....
تازه متوجه شدم دقیقا تو زایشگاه طبیعی ها بودم کلی جیغ و داد خانوما رو هم شنیدم با اون حالم !![]()
بالاخره اومدیم اورژانس و دو تا آمپول نصیبم شد یکیشو اونجا زدم و یکیشو خونه و این شد که بعد زدن آمپولا خدا رو شکر حالم خوب شد و نیما بردم خونه ی مادربزرگم اینا که مراقبم باشن و طفلک خودش راهی سرکار شد !
اینم از حال و روز بد این روزای من ! ولی باز خدا رو شکر به خیر گذشت...
خب دیگه از مریضی و اینا نمیگم ..
عید قربان هم خونه ی مادرشوهرم اینا قربانی داشتن و خواهرشوهرا هم بودن و این اولین عید قربانی بود که نی نیم شرکت داشت فداش بشم من...![]()
دیگه...
عید غدیر هم مهمون خونه ی خواهر شوهر بزرگه بودیم وجاتون خالی کله پاچه بار گذاشته بود خوب بود خوش گذشت .
دیروز هم مهمون خونه ی آلا بودم بازم کلی خوش گذشت دست آلا هم درد نکنه از تهران برا من و نی نی خرید کرده بود ساک لوزام نوزاد –لباس بیمارستان برا نوزاد-زنجیر پستانک-گیره سر-و چند تا بلوز و شلوارای خوشکل...که کلی با دیدنشون حال کردم![]()
![]()
راستی یادم رفت اینو بگم برا خرید سیسمونی من و نفس و آلا و نیما رفتیم و کلی بهمون حال داد البته من اونروز چون زیاد سرپا بود م تو مغازه ها حالم زیاد خوب نبود و کمر درد گرفتم ! همونجا هم شیوا جون با باران ماهش رو دیدم و یکی از کلاههایی که سر باران بودو من خوشم اومد هم برا عروسکم گرفتم.![]()
روز خوبی بود و کلی چیزای خوشگل موشگل برا موش موشیم گرفتم البته با پول بابام...![]()
شبشم وسایل رو بردیم تحویل خونه ی مادربزرگم اینا دادیم و برگشتیم (گفتم که قراره اونا وسایل رو همراه با تخت و کمد برام بیارن)
28 آبان هم تولد نیما و مانی بود..انشالله مبارکشون باشه و هزار ساله بششششششن![]()
![]()
برا نیما یه بلوز زمستونی گرفتم و برا مانی هم طبق رسم هرسال که براش کادو میگیرم ایندفعه هم براش گرفتم ایندفعه یه ژیلت خیلی خوب + یه مام به همراه یه جعبه ی خوشگل...
28 دی هم پنجمین سالگرد ازدواج من و نیمای مهربونمه‘ دوس داشتم نی نیم همون روز بیاد ولی نمیدونم چی پیش میاد باید ببینیم خدا چی میخواد.
راستی ماه گذشته 1 کیلو و نیم وزنم اضافه شده بود کلا" از اول بارداریم تا حالا حدود 9-10 کیلویی اضافه وزن داشتم 5 آذر هم نوبتمه ببینم ایندفعه چقد اضافه وزن داشتم دوس دارم نی نیم روز به روز تپل تر شه![]()
![]()
دو هفته ایم میشه که همش خونه ی بابام یا مامانم تلپ بودم خیلی خوبه! از تنهایی در میام
این روزا هم سنگین شدم و بلند شدن نشستن برام سخت شده مخصوصا" شبا یعنی موقعی که میخوام بلند شم کلی یا علی یا علی میکنم تا بتونم از جام بلند شم بعضی وقتا هم که واقعا" نمیشه نیمارو صدا میزنم و میاد دستامو میگیره و بلندم میکنه خیلی خنده داره اونم بعضی اوقات میخنده بهم شیطون
وقتی میبینه لنگان لنگان راه میرم خندش میگیره ..ایکاش این مردا یه شکم میزاییدن تا میفهمیدن زنا چی میشکن ....
خب قربونتون برم دیگه کم کم برم کمرم درد گرفت اینم یه آپ طولانی به افتخار گل روی شما تازه ادامه مطلبم یه عکس دارم براتون
از این بهتر چی میخواید ؟؟؟![]()
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |


