X
تبلیغات
خاطرات روزانه

خاطرات روزانه

به نام عشق زيباترين خطاي انسان

سلام عيدتون مبارك بچه ها خيلي دلم گرفته دعام كنيد به اين روز عزيز قسمتون ميدم دعام كنيد ميخوام يه حسناي خوشبخت باشم همين خواسته ي زياديه؟؟ امشب به ياد تمام دوستاي وبلاگيم افتادم كه ديگه الان غيبشون زده! جوجو(من و همسلي)-فرناز مامان دينا-آناهيت-همدم-حنا-پري-آبجي ليلا و ... كجاييد؟؟؟؟؟ خيلي دلم گرفته ياد اونوقتا ميفتم كه اينجا همش باهم حرف ميزديم....
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1392ساعت 6:6 توسط حسنا| |

بريد ادامه




ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 19:10 توسط حسنا| |


رمز همون رمز قبلي و هميشگي


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 2:52 توسط حسنا| |


سلام

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 17:9 توسط حسنا| |

سلام عزیزان دلم

برین ادامه برا دیدن عکسای ملوسم...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 18:9 توسط حسنا| |

سلام

چه دیر اومدم... بعد سه ماه !!

ببخشییییییید

ادامه ی مطلب با رمز همیشگی

بعدا" نوشت: دوستای خوبم بعضی از کامنت ها رو به دلایلی تایید نمیکنم .ولی همه رو میخونم مرسی از نظراتتون x-:
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 3:7 توسط حسنا| |

سلااااااام

ادامه مطلب عکس آنیا

من بعد به دلایلی سعی میکنم رمزی بذارم عکسا رو و حرفای مهم رو!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 16:47 توسط حسنا| |

 

سلام به دوستای نازنینم

خوبین انشالله؟

من و آنی و شوشو هم شکر خدا خوبیم...

امسال اولین عیدی بود که آنیا با ما بود و از این بابت خداروشکر میکنیم پارسال اصلا" فکرشو نمیکردم که سال دیگه ما یه بچه داشته باشیم یه فرشته...یه عروسک ناز ....

موقع سال تحویل آنی خواب بود نیما هم گیر داده بود باید بیدارش کنی تا بغلمون باشه موقع سال تحویل...مام به زور طفلی رو بیدارش کردیم لباساشو فوری عوض کردم تمیزش کردم و رفت بغل نیما تا موقعی که سال تحویل شه...

ایام عید هم خوب بود...کلی اینور اونور رفتیم آنی هم عین خودم خیلی ددریه...عشق بیرونه و خداروشکر موقع بیرون رفتن اذیتم نمیکنه٬کلی عیدی جمع کرد تپل مامان...

13 بدر هم امسال با خوانواده ی بابام اینا بیرون رفتیم جاتون خالی خوش گذشت آنیا از اون اولش تو کریر بود تا آخرش و همش هم خواب بود البته از این جهت خوش به حال منه

(قابل توجه دوستانی که فکر کردن بچه دار شدم دیگه قرار مرار نمیذارم!!!!)

۳۱ فروردین هم با دوستای نی نی سایتی قرار داشتیم البته چند نفری هم از دوستای وبلاگی بودن خداییش خوش گذشت اونام همه نی نیاشونو آورده بودن آنیا هم عشق کرداااااا از بس تو کریرش خوابیدخب بچم خوشخوابه و تا هوای آزاد تنفس میکنه خوابش میگیره و کلی بهش میچسبه

دوستام همه میگفتن خوش به حالت انگار نه انگار با بچه ی ۳ ماهه بیرون اومدی و من از این بابت خدا رو شکر میکنم که این فرشته ی ساکت و معصوم و تپل مپل و خوشگلو به من داده خدایاااااااااا  شکرتهمه میگن باید خیلی قدر بچت رو بدونی و صد البته که میدونم....

راستی واکسن دوماهگیه آنی هم اواخر اسفند زدیم خیلی حالگیر بود بچم خیلیییییی گناه داشت تب کرد ! و خیلی گریه کرد بمیرم براش خودمم باهاش گریه میکردم تازه اونروز فهمیدم حاضرم همه ی مریضی های دنیا رو تحمل کنم اما آنیام مریض نشه و بیحال نباشه و همش اون لحظه میگفتم خدایا درد و تب آنیه رو به من بده فقط بچم خوب شه و اذیت نشه...

خلاصه عذابی کشیدم با واکسن دوماهگیش البته خداروشکر تا شبش خوب شد چون بعضیا دو سه روز تب دارن !!

۲۸ اردیبهشت هم واکسن ۴ ماهگیشه ایشالله که اذیت نشه از الان تو فکرشم

خب حالا از شیطونیای آنی براتون بگم

بچم خیلی شیطون شده حسابی خودشو لوس میکنه و کلی اوق اوق میکنه و صداهای عجیب غریب از خودش در میاره ٬کلی جیغ جیغوئه...

۲ ماهش بود دستای خودشو کشف کرد و همش جلو چشماش میگرفت دستاشو  و نگاشون میکرد این شده عادتش تا حوصلش سر میره دستاشو نیگا میکنه

میبرمش جلو آینه خودشو میبینه اول تعجب میکنه بعدش میخنده

۸ اردیبهشت هم برا اولین بار صدای خندشو شنیدیم البته حدودا" یه ماه قبلشم اینکارو کرد اما ما زیاد جدی نگرفتیم ولی اون شب کامل و واضح شنیدیم صدای خندشو آی قربونش برمممممممم

حدودا" یه هفته ای هم میشه که خودشو برعکس میکنه و رو شکم میخوابه البته با کلی تلاش و نق و نوق کردن اینکارو میکنه من بعد باید خیلی مواظبش باشم یه بار ش تو آشپزخونه بودم مشغول پخت و پز دیدم صدای جیغش بلند شد دویدم ببینم چش شده دیدم خودشو برعکس کرده دو تا دستاش زیرش گیر کردنهم گریم گرفته بود و هم خندم.......

خونوادم خیلییییییی دوسش دارن یعنی عاشقشن وقتی میریم خونه ی بابام اینا و آنیا معذرت میخوام خودشو کثیف میکنه بابام خودش میبره میشوره آنیا رو هرچی میگم بابا این کار تو نیست قبول نمیکنه حتی با عشق لباساشم میشوره بدون اینکه من بدونم ! واقعا" خودم خجالت میکشم...

باباش بینهایت عاشقشه اونشبی که برامون با صدای بلند خندید جفتمون بغض کردیم من که واقعا اشکم داشت سرازیر میشد نیما هم میگفت حسنا وقتی برام ادا در میاره و خودشو لوس میکنهمیخوام گریه کنم....

خدا هیچ زن و شوهری رو از داشتن بچه محروم نکنه که بزرگترین نعمت خدا فرزنده...

چند روز دیگه هم قراره بریم براش لباسای خوشگل بخریم

آها راستی دیگه خودمون حمومش میدیم یعنی من و نیما! خیلیم خوش میگذره به سه تامون هرسه تو حموم کلی آب بازی میکنیمآنیای وروجک هم میخنده و شادی میکنه عشق حموم هم هست بچم...

این از ماجراهای ما و آنیا

از خودمون هم که بگم :(البته قر و قاطی)ببخشییید

من نسبت به اوایل خیلی بهتر شدم اوایل خیلی بچه داری برام سخت بود الان عادت کردم و خیلی برام راحت شده خداروشکر اون موقع میخواستیم بیرون بریم تا حاضر میشدم و آنیا رو حاضر میکردم خیلی عذاب میکشیدم و سختم بود الان میدونم دیگه باید چیکار کنم البته ضعیف شدم چون شیر میدم نسبت به اون موقع ها لاغرتر شدم از این مورد اصلا خوشم نمیاد چیکار کنم تپل شم؟؟؟

منتظر یکی هستیم که یه خبر خوش بده بهمون من و نیما شب و روز به اون خبر خوبه فک میکنیم اگه درست شه حتما" میگم براتون شماهم دعامون کنید.

روز ۳۱ فروردین بعد اینکه از قرار برگشتم به خاطر یه موضوعی خیلی داغون شدم و کلی گریه کردم همون شب خواستم بیام خصوصی بنویسم و دردودل کنم که بازم جلو خودمو گرفتم اونم تو یه فرصت مناسب میگم براتون که چی شد !!!

راستی ماشینمونم فروختیم حدودا" ۳ ماه پیش! نصف پولش به یه دلیلی رفت....که اینم حکایتی داره !و نصف دیگشم طلا خریدم٬ بی ماشینی خیلی سخته فعلا" دست نگهداشتیم که یکم پولامونو جمع کنیم ماشین بهتری بخریم انشالله

خب دیگه فعلا" همینا یادم اومد...

*بزودی در این مکان عکس گذاشته میشود*

 

آنیای ۳ ماه و ۷ روزه

 

kenxo50nimqkhdk0kg6.jpg

اینم دیشبه که خواستیم حمومش بدیم قبل حموم دادنشه !(بغل باباییشه)سه ماه و۱۳ روزگی

 

 

hsczwr793cmw9ju97w9.jpg

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:45 توسط حسنا| |

 

اینم عکس عروسکم عیدی به شما و البته بدون رمز

 

 

 

اینم عکس اولین روز آنیا برای دوستایی که ندیدن

 

و اینم عکس ۷ روزگیه آنیا

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 15:13 توسط حسنا| |

سلام سلامی با عشق به همه ی دوستای نازنینم به همه ی دوستایی که تو این مدت همیشه کنارم بودن و جویای حال من و آنیای نازنینم شدن.....

اول از همه سال نو رو بهتون تبریگ میگم انشالله سالی پر از خیر و برکت در کنار خونواده ی گلتون داشته باشین.

واقعا" نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم خدایی سخته بعد این همه مدت بیام و بنویسم !کلی حرف برا گفتن دارم ولی نمیدونم از کجا بگم که چیزی رو جا نندازم از لذت مادر شدن بگم از شیرینیه آنیا بگم از سختیه مادر شدن بگم از زندگی جدید سه نفرمون بگم و یا از .......

بهتره از روز 27 دی ماه شروع کنم یعنی یک روز قبل زایمانم.اونروز من و نیما رفتیم بیمارستان بیستون برا تشکیل پرونده....نصف هزینه ی سزارین رو پرداخت کردیم و سونویی که قبلا" انجام داده بودم(عرضی بودن نی نی) رو نشون دادیم چون برا سزارین حتما" باید دلیلی وجود داشته باشه وگرنه بیمارستان اجازه ی سزارین رو نمیده خلاصه کل کارها انجام شد و قرار شد فردای اونروز ساعت 8 صبح بیمارستان باشیم .برگشتنی رفتیم دم خونه ی مادربزرگم و ازش خداحافظی کردم و بعدش خونه ی عمم که دوربینوشونو بگیرم برا فردای اونروز...

خیلی روز سختی بود انگار نمیگذشت! اومدیم خونه ی خودمون رفتیم طبقه ی بالا و با برادرشوهرامو و مادرشوهرم عکس انداختیم بعدش اومدم پایین و رفتم یه حموم توپ کردم و کل وسیله هامو که از قبل آماده کرده بودم رو کنار گذاشتم.

شب شد اصلا" خوابم نمیبرد هم من و هم نیما استرس داشتیم البته نیما بخاطر من به روی خودش نمیاورد اما از چهرش مشخص بود یه هیجان و استرسی داره !

بالاخره شب رو روز کردیم من و نیما دوتایی برا نماز صبح بیدارشدیم نمازمون رو خوندیم وبعدش من شروع کردم به خوندن قرآن و حاضر شدیم رفتیم بالا که راهی شیم آخه قرار بود مادرشوهرمم بیاد.از مانی خداحافظی کردم و اونم مشتاقانه در انتظار آنیا بود همش میگفت زود برو برادرزادمو بیار...مادرشوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اسپند دود کرد و مانی هم موقع رفتن آب پشت سرمون ریخت...راستی نیما هم یواشکی منو بوسید و سالگرد ازدواجمونو تبریک گفت

حدودای 8 صبح بود رسیدیم بیمارستان اونجا من رفتم یه سری وسایل رو که باید برا زایمان  میخریدم رو خریدم بعدش من ونیماو مادرشوهرم رفتیم قسمت زایشگاه من فکر نمیکردم به این زودی بگن بیا تو که آمادت کنیم اما گفتن !! چون من هنوز مامانم و هانا رو ندیده بودم اونام قرار بود بیان ولی قبول نکردن و منو بردن داخل کلی بغضم گرفته بود هنوز از نیما هم خداحافظی نکرده بودم .....

لباسامو در آوردم و لباس مخصوص تنم کردم صدای قلب نی نی رو برام گذاشتن همه چی عالی بود برا ورود نی نی....یهو دیدم صدام میکنن گفتن بیرون باهات کار دارن بله دیدم مادرمه به همراه هانا اتفاقا نیما هم بود وقتی دیدمشون چشمام پر اشک شد اگه یه دقیقه بیشتر میموندن حتما به گریه افتاده بودم باهاشون روبوسی کردم و گفتم برام دعا کنن دوباره برگشتم همون قسمت که برام سوند وصل کنن ا صلا درد نداشت فقط بعدش احساس سوزش داشتم به من گفتن دکترت حدودای 10میاد منم که سرتاپا استرس بودم اتفاقا دوتا خانوم دیگه هم با من بودن که هردوشون بچه ی سومشون بود و سن هاشون از من بیشتر اینقدر ریلکس بودنننننن که من تعجب کردم ازشون پرسیدم نمیترسین با قاطعیت گفتن نه !!! اما خوب بود باهم حرف میزدیم استرسم کمتر میشد اونا قرار بود زودتر برن اتاق عمل اما....دیدم صدام زدن حسنا....بیاد که ببریمش اتاق عمل !

وااااااااااای چه لحظه ی سختی بود....از خانوما خداحافظی کردم و رفتم....

منو رو تخت گذاشتن یه حس غریبی بود اتاق عمل خیلی ترسناک بود عین تو فیلمای ترسناک یه اتاق بزرگ بود با کاشیای آبی یه دختره اونجا بود بهش گفتم خیلی میترسم اونم یکم دلداریم داد بعدشدوتا مرد  اومدن سراغم که آمپول بی حسی رو برام بزنن بهشون گفتم من خیلی میترسم یکیشون گفت وقتی روز عروسیت خوشحال بودی و اون وسط قر میدادی باید فکر همچین روزیم میکردی! و دوتایی خندیدیم-آمپول رو برام زدن اونم درد نداشت بعدش من دراز کشیدم و اون موقع د کترم اومد وقتی دکترم رو دیدم اینقددددد خوشحال شدم که نگو بهش گفتم دکتر خیلی میترسم گفت ترس نداره که.یه پارچه ی سبز جلو چشام کشیدن که نبینم بعد به دکترم گفتم دکتر تو رو خدا کاری نکنی فعلا چون من بی حس نشدم هنوز دکتر هم گفت نترس میزاریم وقتی بی حس شدی کارمون رو انجام میدیم.بعدش رو شکمم یه احساسی کردم فک کنم داشتن بتادین میریختن اما من فکر میکردم دارن لیفم میکشی اینقد خندیدم با صدای بلند و میگفتم آی چیکار میکنین من قلقلکم میاد! اما اونا مشغول بودن که یهو متوجه شدم یه خبراییه همه چشاشون رو شکم من بود و مشغول بودن یه دفعه من چندتا تکون خوردم دیگه دونستم دارن زور میزنن آنیا رو بیرون بیارن همون آقاهه که برام آمپول بی حسی رو زده بود کنار من بود بهش گفتم شما که از اون بالا داری همه چیو میبینی آنیا که اومد اول از همه خبر سلامتشو بهم بده اونم گفت باشه منم تو این مدت همش میگفتم ای خدا کمکم کن ای فاطمه ی زهرا به دادم برس کلی اماما رو صدا زدم خیلی لحظه ی قشنگی بود هیچ وقت اون موقع رو فراموش نمیکنم یهو دیدم آقاهه که کنارم بود گفت یه دختر مو مشکی دنیا آوردی یه دفعه صدای گریه ی نی نیه نازم رو شنیدم و منم باهاش شروع کردم به گریه کردن بعدش یه لحظه نشونم دادن و بردنش.............

بعد هم منو بردن یه جای دیگه و بعدش منو منتقل کردن اتاقی که ازقبل گرفته بودیم بی حس بودم هیچی نمفهمیدم اما گیج بودم چشامو باز کردم دیدم نیما و آلا دوستم بالا سرم ایستادن و اونا تخت رو گرفته بودن که منو ببرن اتاقم نیما خیلیییی خوشحال بود بهم گفت خوبی منم با صدایی ضعیف جوابشو دادم !

به اتاق که رسیدیم اونوقت مادرم و هانا و مادرشوهرمو دیدم ازشون حال آنیا رو پرسیدم گفتن خوبه خوبه و خیلیم نازه با خنده گفتن یه دماغ گنده داره و یه پوست سفید .....بعد از مدتی آنیا رو آوردن و من دیدمش وای که چقد دوسش داشتم .اولین شیری که خورد موقع اذان ظهر بود هزار ماشالله خیلی قشنگ سینمو گرفت و مک زد خیلی بچه شکمویی بود...

دیگه زیاد از جزئیات نمیگم...

اون شب تو بیمارستان مامانم پیشم موند یه خانومی تخت کنارم بود که خیلی خانوم خوبی بود یه عمل جزئی انجام داده بود اما خیلی کمک مامانم بود و تجربیاتشو در اختیارمون قرار میداد خدا خیرش بده الهی...

روز 29 دی هم مرخص شدم و رفتم خونه ی مامانم اینا.

اونروز خیلییییی حالم بد بود در حدی که قابل وصف نیست دیگه اثر اون همه مرفین رفته بود و درد من شروع شده بود اکثر دوستام حالم رو میپرسیدن جا داره از همشون تشکر کنم منم فقط میگفتم دعام کنین اما از روز سوم بهتر شدم و خداروشکر تا اونجایی که یادمه روز دهم خیلی خوب بودم

تا 17 روز خونه ی مامانم اینا بودم و مامانم کمکم بو خدا خیرش بده اما بعد 17 روز برگشتم خونه ی خودمون و اونموقع بود تنها شدم و سختی بهم فشار آورد خداییش منهای اینکه بچه داری خیلی شیرینه اما خیلی هم سخته و مادر شدن الکی نیستش !!

و این شد که بدون هیچ کمکی من  رو پای خودم ایستادم و کارهامو انجام دادم و خداروشکر همه چیز رو راجع به بچه داری یاد گرفتم و الان هم برام خیلی عادی شدم و دیگه مثل اوایل برام سخت نیست گاهی شب نخوابی دارم گاهی هم نی نی زود میخوابه و منم راحتم !

این بود خاطرات زایمانم سعی کردم کلیات و چیزای مهم رو بنویسم هیچ وقت روز زایمانم  رو فراموش نمیکنم و با صراحت میتونم بگم که بهترین روز زندگیم 28 دی ماه 90 هستش...

راستی آنیای نازم با وزن 3080 و قد 50 سانتیمتر به دنیا اومد.

خب حالا چکیده ای از شیرینیای عروسکم و لحظات باهم بودنمون  رو خدمتتون میگم:

آنیا هزار ماشالله خیلی باهوشه

 کلی برامون میخنده

بچه ی لج در بیاری نیست

خیلیا رو میشناسه من که کنارشم آروم میشه

با چشم دنبالمون میکنه ببینه ما کجا میریم

عاشق شلوغیه

عاشق حموم رفتنه

از خودش صدا در میاره و دلمونو میبره

از صدای موسیقی خیلی خوشش میاد

وقتی کسی داره حرف میزنه ساکته ساکت میشه ببینه کیه داره حرف میزنه بعد پیدا میکنه اون شخصو و بعد زل میزنه تو چشماش

حدودا" 35-36 روزش بود عروسی بردمش چند روز پیش هم با دوستامون سراب صحنه رفتیم تفریح آنیا هم از اول تا آخرش خواب بود....

مانی رو خیلی دوست داره و زل میزنه تو چشماش فک کنم بچم گاهی گیج میشه از بس که مانی و نیما شبیهن !

وخیلی کارهای با مزه دیگه که سر فرصت بازم میگم براتون

بچه خیلی شیرینه فک نمیکردم آدم تو زندگیش اینقد بتونه کسی رو از ته قلبش دوست داشته باشه و عاشقش باشه اونم از نوع بی ریاش....

من عاشق آنیا هستم نیما هم همینطور خونوادمم خیلیییی دوسش دارن عمو مانی هم که از بس دوسش داره میگفت اگه دوقلو بودن حتما" یکیشونو میبردم.....

ودر آخر هم مرسی از همه ی دوستای خوبی که تو این مدت کنارم بودم و چه اس ام اسی چه کامنتی و چه با زنگ زدن حالمو پرسیدن درسته نمیتونستم با کامی به نت وصل شم آخه اصلا وقت نداشتم اما شبا گاهی با گوشیم به نت وصل میشدم و کامنتای شیرینتونو میخوندم.

خیلی دوستون دارم اگه بتونم بازم میام و از آنیا براتون میگم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 19:8 توسط حسنا| |

Design By : Night Melody

Daisypath Anniversary tickers