X
تبلیغات
خاطرات روزانه

خاطرات روزانه

به نام عشق زيباترين خطاي انسان


این روزا همه از مادراشون مینویسن

اما........

من نمیدونم چی بنویسم!!!!!

 

 

بعد از تو از کدام دریچه

آسمان را به تماشا بنشینم

و با کدام واژه عشق را معنا کنم

بی تو

همه ی فصلها خاکستری

و همه ی ستاره ها خاموشند

کیفر شکستن دل من چند جاده غربت

و چند آسمان تنهایی است

باور کن

من هنوز هم

به قداست چشمان تو ایمان دارم مادر ...

 

خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است     

     نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر...



پی نوشت: اینو خرداد 89 نوشته بودم موقعی که باز مادرم نبود بعدش اومد اما دوباره رفت...به تو هم میگن مادر؟؟!! برا ما که مادر خوبی نبودی امیدوارم برا بچه های شوهر جدیدت مادر خوبی باشی که شنیدم هستی این روزا سهمم غصه ست و غصه !!!


البته خوشیم فقط زندگیمه شوهرم و بچم! خدارو شکر زندگیم از چندماه پیش که پر از تنش بود در اومده.. از خدا خواستم و میخوام تا آخر عالی بمونه. البته هنوز هم ی جاهایی اذیت میشم اما از پارسال خیلی بهتر شده و من امیدوااااارم .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 2:44 توسط حسنا| |

سلام عيدتون مبارك بچه ها خيلي دلم گرفته دعام كنيد به اين روز عزيز قسمتون ميدم دعام كنيد ميخوام يه حسناي خوشبخت باشم همين خواسته ي زياديه؟؟ امشب به ياد تمام دوستاي وبلاگيم افتادم كه ديگه الان غيبشون زده! جوجو(من و همسلي)-فرناز مامان دينا-آناهيت-همدم-حنا-پري-آبجي ليلا و ... كجاييد؟؟؟؟؟ خيلي دلم گرفته ياد اونوقتا ميفتم كه اينجا همش باهم حرف ميزديم....
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1392ساعت 6:6 توسط حسنا| |

بريد ادامه




ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 19:10 توسط حسنا| |


رمز همون رمز قبلي و هميشگي


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 2:52 توسط حسنا| |


سلام

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 17:9 توسط حسنا| |

سلام عزیزان دلم

برین ادامه برا دیدن عکسای ملوسم...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 18:9 توسط حسنا| |

سلام

چه دیر اومدم... بعد سه ماه !!

ببخشییییییید

ادامه ی مطلب با رمز همیشگی

بعدا" نوشت: دوستای خوبم بعضی از کامنت ها رو به دلایلی تایید نمیکنم .ولی همه رو میخونم مرسی از نظراتتون x-:
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 3:7 توسط حسنا| |

سلااااااام

ادامه مطلب عکس آنیا

من بعد به دلایلی سعی میکنم رمزی بذارم عکسا رو و حرفای مهم رو!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 16:47 توسط حسنا| |

 

سلام به دوستای نازنینم

خوبین انشالله؟

من و آنی و شوشو هم شکر خدا خوبیم...

امسال اولین عیدی بود که آنیا با ما بود و از این بابت خداروشکر میکنیم پارسال اصلا" فکرشو نمیکردم که سال دیگه ما یه بچه داشته باشیم یه فرشته...یه عروسک ناز ....

موقع سال تحویل آنی خواب بود نیما هم گیر داده بود باید بیدارش کنی تا بغلمون باشه موقع سال تحویل...مام به زور طفلی رو بیدارش کردیم لباساشو فوری عوض کردم تمیزش کردم و رفت بغل نیما تا موقعی که سال تحویل شه...

ایام عید هم خوب بود...کلی اینور اونور رفتیم آنی هم عین خودم خیلی ددریه...عشق بیرونه و خداروشکر موقع بیرون رفتن اذیتم نمیکنه٬کلی عیدی جمع کرد تپل مامان...

13 بدر هم امسال با خوانواده ی بابام اینا بیرون رفتیم جاتون خالی خوش گذشت آنیا از اون اولش تو کریر بود تا آخرش و همش هم خواب بود البته از این جهت خوش به حال منه

(قابل توجه دوستانی که فکر کردن بچه دار شدم دیگه قرار مرار نمیذارم!!!!)

۳۱ فروردین هم با دوستای نی نی سایتی قرار داشتیم البته چند نفری هم از دوستای وبلاگی بودن خداییش خوش گذشت اونام همه نی نیاشونو آورده بودن آنیا هم عشق کرداااااا از بس تو کریرش خوابیدخب بچم خوشخوابه و تا هوای آزاد تنفس میکنه خوابش میگیره و کلی بهش میچسبه

دوستام همه میگفتن خوش به حالت انگار نه انگار با بچه ی ۳ ماهه بیرون اومدی و من از این بابت خدا رو شکر میکنم که این فرشته ی ساکت و معصوم و تپل مپل و خوشگلو به من داده خدایاااااااااا  شکرتهمه میگن باید خیلی قدر بچت رو بدونی و صد البته که میدونم....

راستی واکسن دوماهگیه آنی هم اواخر اسفند زدیم خیلی حالگیر بود بچم خیلیییییی گناه داشت تب کرد ! و خیلی گریه کرد بمیرم براش خودمم باهاش گریه میکردم تازه اونروز فهمیدم حاضرم همه ی مریضی های دنیا رو تحمل کنم اما آنیام مریض نشه و بیحال نباشه و همش اون لحظه میگفتم خدایا درد و تب آنیه رو به من بده فقط بچم خوب شه و اذیت نشه...

خلاصه عذابی کشیدم با واکسن دوماهگیش البته خداروشکر تا شبش خوب شد چون بعضیا دو سه روز تب دارن !!

۲۸ اردیبهشت هم واکسن ۴ ماهگیشه ایشالله که اذیت نشه از الان تو فکرشم

خب حالا از شیطونیای آنی براتون بگم

بچم خیلی شیطون شده حسابی خودشو لوس میکنه و کلی اوق اوق میکنه و صداهای عجیب غریب از خودش در میاره ٬کلی جیغ جیغوئه...

۲ ماهش بود دستای خودشو کشف کرد و همش جلو چشماش میگرفت دستاشو  و نگاشون میکرد این شده عادتش تا حوصلش سر میره دستاشو نیگا میکنه

میبرمش جلو آینه خودشو میبینه اول تعجب میکنه بعدش میخنده

۸ اردیبهشت هم برا اولین بار صدای خندشو شنیدیم البته حدودا" یه ماه قبلشم اینکارو کرد اما ما زیاد جدی نگرفتیم ولی اون شب کامل و واضح شنیدیم صدای خندشو آی قربونش برمممممممم

حدودا" یه هفته ای هم میشه که خودشو برعکس میکنه و رو شکم میخوابه البته با کلی تلاش و نق و نوق کردن اینکارو میکنه من بعد باید خیلی مواظبش باشم یه بار ش تو آشپزخونه بودم مشغول پخت و پز دیدم صدای جیغش بلند شد دویدم ببینم چش شده دیدم خودشو برعکس کرده دو تا دستاش زیرش گیر کردنهم گریم گرفته بود و هم خندم.......

خونوادم خیلییییییی دوسش دارن یعنی عاشقشن وقتی میریم خونه ی بابام اینا و آنیا معذرت میخوام خودشو کثیف میکنه بابام خودش میبره میشوره آنیا رو هرچی میگم بابا این کار تو نیست قبول نمیکنه حتی با عشق لباساشم میشوره بدون اینکه من بدونم ! واقعا" خودم خجالت میکشم...

باباش بینهایت عاشقشه اونشبی که برامون با صدای بلند خندید جفتمون بغض کردیم من که واقعا اشکم داشت سرازیر میشد نیما هم میگفت حسنا وقتی برام ادا در میاره و خودشو لوس میکنهمیخوام گریه کنم....

خدا هیچ زن و شوهری رو از داشتن بچه محروم نکنه که بزرگترین نعمت خدا فرزنده...

چند روز دیگه هم قراره بریم براش لباسای خوشگل بخریم

آها راستی دیگه خودمون حمومش میدیم یعنی من و نیما! خیلیم خوش میگذره به سه تامون هرسه تو حموم کلی آب بازی میکنیمآنیای وروجک هم میخنده و شادی میکنه عشق حموم هم هست بچم...

این از ماجراهای ما و آنیا

از خودمون هم که بگم :(البته قر و قاطی)ببخشییید

من نسبت به اوایل خیلی بهتر شدم اوایل خیلی بچه داری برام سخت بود الان عادت کردم و خیلی برام راحت شده خداروشکر اون موقع میخواستیم بیرون بریم تا حاضر میشدم و آنیا رو حاضر میکردم خیلی عذاب میکشیدم و سختم بود الان میدونم دیگه باید چیکار کنم البته ضعیف شدم چون شیر میدم نسبت به اون موقع ها لاغرتر شدم از این مورد اصلا خوشم نمیاد چیکار کنم تپل شم؟؟؟

منتظر یکی هستیم که یه خبر خوش بده بهمون من و نیما شب و روز به اون خبر خوبه فک میکنیم اگه درست شه حتما" میگم براتون شماهم دعامون کنید.

روز ۳۱ فروردین بعد اینکه از قرار برگشتم به خاطر یه موضوعی خیلی داغون شدم و کلی گریه کردم همون شب خواستم بیام خصوصی بنویسم و دردودل کنم که بازم جلو خودمو گرفتم اونم تو یه فرصت مناسب میگم براتون که چی شد !!!

راستی ماشینمونم فروختیم حدودا" ۳ ماه پیش! نصف پولش به یه دلیلی رفت....که اینم حکایتی داره !و نصف دیگشم طلا خریدم٬ بی ماشینی خیلی سخته فعلا" دست نگهداشتیم که یکم پولامونو جمع کنیم ماشین بهتری بخریم انشالله

خب دیگه فعلا" همینا یادم اومد...

*بزودی در این مکان عکس گذاشته میشود*

 

آنیای ۳ ماه و ۷ روزه

 

kenxo50nimqkhdk0kg6.jpg

اینم دیشبه که خواستیم حمومش بدیم قبل حموم دادنشه !(بغل باباییشه)سه ماه و۱۳ روزگی

 

 

hsczwr793cmw9ju97w9.jpg

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:45 توسط حسنا| |

 

اینم عکس عروسکم عیدی به شما و البته بدون رمز

 

 

 

اینم عکس اولین روز آنیا برای دوستایی که ندیدن

 

و اینم عکس ۷ روزگیه آنیا

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 15:13 توسط حسنا| |

Design By : Night Melody