خاطرات روزانه

به نام عشق زيباترين خطاي انسان

خیلی دیگه خودم و بابت از پوشک گرفتن آنی اذیت نمیکنم...خیلی اعصابم آرومتر شده اونم کمتر شده اذیتاش خداروشکررررر...طفلک همون موقع اعصاب خودیم یه روز گفت جیش دارم منم بردمش توالت اما این بچه مگه یه قطره ادرار میکرد !!!!!! همش میگفت میسوزم منم فک میکردم بهانه ی جدیدشه و میخواد منو اذیت کنه هی داد میزدم رو سرش که زود باش جیشتو بکن ...دیدم فایده نداره مادربزرگم گفت بعدازظهر ببرش دکتر منم بردمش دکتر ز.ن.ا.ن دیگه معاینش کردم گفت التهاب داره و کمی عفونت... که پماد داد و شربت و اینا و شبش خداروشکر خوبه خوب شد... الان خیلی پشیمونم که اونروز حرف این طفل معصوم رو باور نمیکردم و هی بهش فشار میاوردم خدا منو ببخشه

روزایی که نیما خونس و میتونه آنی و نگهداره میرم آرا یش گاه .آرایش صورت رو یاد گرفتم -رنگ مو -کوتاهی تا حدی- اصلاح و ابرو ! مش و هایلایت و صاف و فر و شینیون هم مونده...خواهرم و دخترعمم و آرایش کردم که خوششون اومد ابورهای دوستم و خانوم همسایمون هم برداشتم که خیلی دوس داشتن و تعریف میکردن خدارو شکررررررر ایشالله موفق شم .

یه شب قبل تولد امام حسین رفتیم قم! زیارت حضرت معصومه و سر مزار پدربزرگ عزیزم! مامان بزرگمم بردیم با خودمون آخه خیلی دلش میخواست بره نیما هم بهش قول داده بود که با خودمون ببریمش خداروشکر خیلی خوش گذشت وقتی رفتیم از خدا خواستم شیطان رو از من دور کنه و حال معنوی بهم بده که اتفاقااا همینطور هم شد خیلی خوب بود خیلی....تو اون گرمای قم خنکی حرم خیلی میچسبید.تولد امام حسین هم بود نذری میدادن خیلی خوب بود. حیف ک آنیا نذاشت اونطورباید لذت ببرم خداییش با بچه اینطور جاهایی سخته همونجا با یه خانومه آشنا شدیم که اتفاقا اصلیتش هم کرمانشاهی بود و دختر یه شخص معروف بود که اینجا نمیگمش! از ماما بزرگم برا فامیلشون خواستگاری کردفک کنییییییید من تو حرم غشکرده بودم از خنده و مادربزرگم فشارش از عصبانیت بالا رفته بود گفتم خانوم تو شهر ما از این رسما نیست که مامان بزرگا برن شوهر کنن اونم حرف خودشو میزد و میگفت مامان بزرگت هم خوشکله هم مومنه و معلومه خیلی با خانواده گفتم عزیزم مادربزرگم طفلی کلی مریضه فشار و قلب و دیابت و آرتروز و چشم درد و .......... میگفت شوهر کنه خوب میشه ب خدا خیلی روحیه گرفتم خیلی خنده دار بود به نظر من...منم هی سر به سر مادربزرگم میزاشتم که دیدی خواستگارم اینجا برات پیدا شد طفلی از غصه دراز کشید که دیگه نشنوه حرفامون و

بعد اونجا هم رفتیم به سمت جمکران و شب رو اونجا خوابیدیم آیییییی که چقدر خوب بود قرار شد نیما بره زیارت بعد برگرده آنیا رو نگهداره من و مامان بزرگم بریم! اما مامان بزرگم طاقت نیاورد تا نیما برگرده اونم رفت من و آنیا موندیم که نیما برگشت آنیا هم خوابید که من گفتم مراقب آنی باش که منم برم زیارت رفتم داخل و چهههههه زیبا بود اولین بار بود جمکران میرفتم فوق العاده بود هرچه دنبال مامان بزرگم گشتم پیداش نکردم منم گفتم حتما برگشته خلاصه شروع کردم به خوندن نماز که دیدم گوشیم هی زنگ میخوره بعد نماز به اون شماره زنگ زدم یه آقایی گفت خانوم مادرتون فوت  شده!!!!!!!! منو میگین کم مونده بود داد بزنم و سکته کنم گفتم چی؟؟؟؟؟ گفت مادرتون گم شده آخییییییی من اشتباه شنیده بوده خداروشکررررر . مامان بزرگم طفلی موقع برگشت به سمت چادر راه رو گم کرده بود اونجا هم که پیچ در پیچه حقم داشت دیگه شماره ی منو به یه طلبه میده و اونم به من زنگ زد منم بدو بدو رفتم دنبالش که خودمم گم شدم اما زودی راه و پیدا کردم وقتی رسیدم مادربزرگم نا نداشت حرف بزنه با اون پاش که خیلی درد داره کلی راه رفته بود و پیدا نکرده بود دیگه منم تا کنار چادر کمکش کردم و خداروشکر کردم که اتفاقی واسش نیفتاده بود. این شد که نشد بازم اونطور که دلم میخواست تو جمکران بمونم و لذت ببرم! روز بعدش هم صبح حرکت به سمت شهرمون... از ملایر هم لواشک گرفتیم خیلی با حال بود غروب رسیدیم و خیلیییییی خسته بودیم رفتیم حموم و لباسا رو تو ماشین انداختم و بعدش لا لا....

یه تصمیم هایی داریم میخوایم یه وام بگیریم که بزاریم رو رهن خونمون البته اول ماشین و بفروشیم که با پولش تو موسسه حساب باز کنیم که بهمون وام بدن بعد مقداریش رو روی رهن خونمون بزاریم و با بقیش باز ماشین بگیریم دعا کنید تو رو خدا.....

15 ام هم رفتیم خونه ی مادرشوهرم ...

برید ادامه با رمز قبلی...

پی نوشت:

بعد اینکه از حرم حضرت معصومه بیرون اومدیم یه آقایی از این خفن مومنا نیما رو صدا زد و رفتن یه گوشه چند مینی حرف زدن باهم منم گفتم یعنی چی داره بهش میگه؟؟بعد اینکه نیما اومد ازش پرسیدم چی گفت؟؟؟؟ گفتش که بهم گفته چادر سر زنت کن!!!!! و قدر این نعمت و که خدا بهت داده رو بدون...تو حرم که چادر اجباریه بعد اینکه بیرون اومدیم چادرمو در آوردم اما حجابم کامل بود مانتوی بند برون یه ذره آرایش و کاملااااا ساده...نیما هم خندش گرفته بود تازه تو دلم گفتم خوبه تو شهرمون منو با آرایش و مانتوهای رنگیم ندیده وگرنه همونجا زنده به گورم میکردن...............آخه خداییش حجاب داشتم با اون قیافه ی خسته و درهم و بی آرایشم! تو شهر خودشون که پر از افتضاحات شده و صیغه یه امر طبیعیه ایرادی نداره ! چی بگم والا...


ادامه مطلب
سه شنبه بیستم خرداد 1393 | 3:17 | حسنا | |

نمیدونم بهتون گفتم یا نه که از 18 فروردین پروژه ی از پوشک گیری آنیا رو شروع کردم ولی خیلی اعصابم بهم ریخته این بچه هنوز عادت نکرده و جیش و پی پی شو نمیگه!! روزای اول خوب بود و میگفت اما الان دو هفته ای هست که نمیگه و من دیونه شدم واقعا هر روز دعواش میکنم بخدا دوس ندارم دعواش کنم اما مجبورم میکنه از ترشس اینکه نکنه خرابکاری کنه رو پارکت ها و فرشام پوشکش میکنم اما سرساعت توالت میبرمش که کلی دعوا داریم با هم اونجا ! میگه نمیکنم

امروز زنگ زدم این مشاور تلفنیا که اونام خطشون مشغول بود و نشد در این باره ازشون کمک بخوام!

 چند روزه آرایشگاه هم نرفتم نیما کار داره نمیتونه آنیا رو بگیره در نتیجه منم نمیتونم برم نمیدونم آنیا رو بزرام مهد یا نه  اینطوری راحتتر میتونم کلاس برم...ولی هزینه ی مهد هم به هزینه هامون  اضافه میشه

مهلت خونه ای که اجاره کردیم شهریور ماهه ولی صاحبخونه ظاهرا خونه رو فروخته ممکنه ما هم اینجا نمونیم با این رهن و اجاره های نجومی فقط خدا کمکمون کنه...آمین از الان استرس دارم برا اثاث کشی سخته خیلی اونم با بچه!!! خدا کمک کنه

راستی مانتو و کفش تابستونی و تونیک گرفتم .شلوارمم که سر زانوش پاره شده بود و خیاط برام درستش کرد.

 

بچه ها این گوشیای هواوی خوبن؟ درست میگم آیا ؟ هواوی ؟!

 

دیگه فعلا برم که آنیا داره دیونم میکنه اگه بدونید با چ وضعی دارم تایپ میکنم گریتون میگیره شایدم خنده

 

سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 | 21:4 | حسنا | |

آنیا برگشته میگه مامان جون سردته ؟ منم الکی گفتم آره ! میگه بیا گرمت کنم !!!!!! و من :


ماشالله یه حرفای قلمبه سلمبه ای میزنه که نگو ....

سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 | 20:50 | حسنا | |

5-6 روز پیش بود ک آنیا ر بردم پارکی که نزدیکمونه وقتی نیما باهامون نیست واقعا از پس آنی بر نمیام خلاصه این بچه هی می دوید و منم دنبالش یهو از دستم رها شد و رفت که بره جلوی تاب نزدیک بود تاب بخوره تو سرش منم هول شدم دویدم که بگیرمش چشمتون روز بد نبینه آنچنان به زمین خوردم که شلوارم داغوووون شد اونم سر زانوش!

از همه مهمتر ضایع شدم

دیگه منم برا اینکه از این بدتر جلو ملت ضایع نشم از کوچه پس کوچه های خلوت برا اینکه کسی نبینه زانومو برگشتیم خونه! ولی از روز بعدش تا به امروز مچ دستم ناجور درد میکنه ضرب دیده حسابی به زور باهاش کار میکنم

دیگه شلوارمم دادم خیاط گفتش که سر زانوی جفتش رو مدل میزنم یعنی یه تیکه پارچه تقریبا از جنس خودش به صورت کج روی زانوهاش میزنم یه مدلی هم میشه ببینیم چی میشه!

پریروز هم آلا دوستم اومد آرایشگاه و مدلم شد برا رنگ مو که خب خداروشکر خوب هم شد .آلبالویی ! Hippie

دیروز هم به همراه خونواده ی بابام رفتیم سر زمینای بابام اینا و جاتون خالی خوش گذشت البته بصرف الویهFlower

شب هم وقتی برگشتیم خونه در مورد یه موضوعی من و نیما بحث کردیم که خوشبختانه ختم به خیر شد و همه چی آروم شد و خیال جفتمون راحتخدا کنه این بحثای بینمون تموم شه برا همیشهانرژی + لطفاااااا

امروز هم که رفت سرکار برا دو روز و ما باز تنها شدیم ممکنه بریم خونه ی مامان بزرگم.

فعلا"

شنبه بیستم اردیبهشت 1393 | 17:51 | حسنا | |

دیروز یعنی سیزدهم با بچه های وبلاگستان اونم از نوع کرمانشاهیش قرار داشتیم پارک معلم !جاتون خالی خوش گذشتmade by Laie. الی جونم-سپیده جونم-مریم جونم-گلبرگ جونم و خواهر الی و ریحان کوچولووووو هم بودن ...بهم خوش گذشت واقعا مریم جون خیلی به دلم نشستی چهرت یه آرامش خاصی بهم میداد آی دلم میخواد کلی باهات حرف بزنم شما و گلبرگ پر از انرژی مثبتین

البته بقیه هم که ماااااااهن

رسیدم خونه شوشو خورش قیمه درستیده بود ولی آنیا اذیتش کرده بود یه نموره عصبانی بود منم هیچی نگفتم و رفتم سراغش و از دلش در آوردم...(البته نه دیگه اینجوری!!!!)دستت درد نکنه همسر گلم اگه تو ساپورتم نکنی که بکنه؟؟

راستی کلاس آرایشگری میرم بازم نیمای گلم زحمت میکشه و آنیا رو بعداز ظهرا برام نگه میداره که من بتونم برم خیلی وقته دلم میخواست برم اما قبلنا که سرکار بودم بعدشم دانشگاه و بچه داری و ... بالاخره طلسم شکسته شد.خوبه دوس دارم امیدوارم موفق بشم

نیما هم امروز برای دو روز رفت سر شیفتش وو ما تهنای تهناییم...

مامان بزرگ طفلی هم خیلی درداش زیاد تر شده...دیگه دلم نمیاد با اون حالش اونجا هم برم و بهش زحمت بدم دیگه جایی جز اونجا هم ندارم هیییییی خداااااااا کنه مامان بزرگ مهربونم حالا حالاهااااااا سایش رو سر من و بچم باشه که فقط اونه ک دارمش برا همه چی برا تنهاییام برا دلتنگیام  برادرد و دلام زبونم لال زبونم لال اگه چیزیش بشه من نابود میشم ....چون با رفتن اون انگار پدر و مادرمو از دست میدم اینو جدی میگم اون تو تمام این سالها مخصوصا بعد ازدواجم هم برام پدر بود و هم مادر ....خیلی براش ناراحتم روز خوش نداره !!قلبشو عمل کرده-فشار خون داره-قند داره-آرتروز شدید دست و پا و کمر و ..........داره-چشماش آب آوردن و ... اصلا بخدا دیگه توان راه رفتن نداره فک کنید با این حالش همیشه به فکر من و آنیا هم هست و تا اونجایی که بتونه با این حالش هوامونو داره . بخدا منم از ناچاریه که میرم خونشون وگرنه دلم نمیاد با این حالش پاشه برامون غذا و اینا درس کنه نمیزاره منم درس کنم میگه خونه ی خودم  خودم آشپزی میکنم. خلاصه که تو رو خدا براش دعا کنید که حداقل درد نکشه.

پی نوشت:

1-این روزا به مامان و خواهرم فک میکنم که الان چیکار میکنن؟ میرن تفریح ؟میرن خونه ی دوستاشون؟ میرن خوشگذرونی ؟ و بی یاد من و بی اینکه مامانم فک کنه یه روزی یه جایی یه دختری داشته ...............و چقد غم انگیزه !

2- خیلی دوس دارم مثل اونوقتا و به یاد اونوقتا بازم اسمایلی بزارم ....احساسات آدمو منتقل میکنن بعضیاشون مثل اینکه من به شما میگم خیلی دوستون دارم و همیشه به یاد تک تک شما دوستای وبلاگیم هستم.و این نگاه پر از مهر


3-از این به بعد مطالب خاص رو خصوصی مینویسم اما روزمرگی هامو بدون رمز میزارم


تا بعدBalloons




دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 | 0:46 | حسنا | |

سلام دوستان خیبی وقته عکس نذاشته بودم امروز تصمیم گرفتم عکسای گل دخترم رو در سن ها ی مختلف بزارم البته چندتا . گفتم یه ذره وبلاگم از بی روحی در بیاد مخصوصا اینکه بعضی از دوستان دخمل منو هنوز ندیدن (چشمک)انشالله بزودی عکسهای آتلیه ایشم میزارم ...

 در سن 8 ماهگی


a2l6aokqudmhz7pkhas.jpg



در سن 9 ماهگی

b8qyxxq2bwjiywyyz5q.jpg




در سن 22 ماهگی


8ca7jxbl249svrgd3k4.jpg



 در سن دو سال و دوماهگی(1 فروردین 93)

offu2dkumdg8vyo3wrbr.jpg

دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 | 15:22 | حسنا | |


این روزا همه از مادراشون مینویسن

اما........

من نمیدونم چی بنویسم!!!!!

 

 

بعد از تو از کدام دریچه

آسمان را به تماشا بنشینم

و با کدام واژه عشق را معنا کنم

بی تو

همه ی فصلها خاکستری

و همه ی ستاره ها خاموشند

کیفر شکستن دل من چند جاده غربت

و چند آسمان تنهایی است

باور کن

من هنوز هم

به قداست چشمان تو ایمان دارم مادر ...

 

خــــدا کند که بدانی چقدر محتاج است     

     نگاه خسته من به دعای چشمانت مادر...



پی نوشت: اینو خرداد 89 نوشته بودم موقعی که باز مادرم نبود بعدش اومد اما دوباره رفت...به تو هم میگن مادر؟؟!! برا ما که مادر خوبی نبودی امیدوارم برا بچه های شوهر جدیدت مادر خوبی باشی که شنیدم هستی این روزا سهمم غصه ست و غصه !!!


البته خوشیم فقط زندگیمه شوهرم و بچم! خدارو شکر زندگیم از چندماه پیش که پر از تنش بود در اومده.. از خدا خواستم و میخوام تا آخر عالی بمونه. البته هنوز هم ی جاهایی اذیت میشم اما از پارسال خیلی بهتر شده و من امیدوااااارم .

یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 2:44 | حسنا | |

سلام عيدتون مبارك بچه ها خيلي دلم گرفته دعام كنيد به اين روز عزيز قسمتون ميدم دعام كنيد ميخوام يه حسناي خوشبخت باشم همين خواسته ي زياديه؟؟ امشب به ياد تمام دوستاي وبلاگيم افتادم كه ديگه الان غيبشون زده! جوجو(من و همسلي)-فرناز مامان دينا-آناهيت-همدم-حنا-پري-آبجي ليلا و ... كجاييد؟؟؟؟؟ خيلي دلم گرفته ياد اونوقتا ميفتم كه اينجا همش باهم حرف ميزديم....
ادامه مطلب
پنجشنبه دوم آبان 1392 | 6:6 | حسنا | |

بريد ادامه




ادامه مطلب
چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 19:10 | حسنا | |


رمز همون رمز قبلي و هميشگي


ادامه مطلب
پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 2:52 | حسنا | |

www . night Skin . ir